تبليغاتX
بارانکده
امروز خیلی خوش گذشت، تولد یکی از بچه ها بود و فارغ التحصیلی یه تعدادی و آخرین امتحان ترم!

بعد هم همگی(16 نفر) با یه اتوبوس برگشتیم و تا مقصد زدیم و خوندیم و ...

خلاصه جاتون خالی، دم همهء بچه ها هم گرم، بدجوری بهمان چسبید امروز!


برچسب‌ها: روز نوشت, دانشگاه
+ پنجشنبه 6 بهمن1390ساعت 19:23 ، رضا منصف |

یکی از دلچسب ترین کارها برایم این است که بنشینم پشت کامپیوتر و وبلاگ آدمهایی که نمیشناسم را بخوانم؛ بدون ذره ای اغراق، اگر شغلی با عنوان «خواندن وبلاگ در بحبوحهء درس با خونسردی تمام و شندین غر زدن های مادر» وجود داشت، من نامبر وانش میشدم؛ تازه وبلاگها هم باید کثیف نوشته شده باشند، پر از درد و آه و نفرین و ناله و توش هم مشروب و سیگار و چیزهای دیگر که هیچ وقت در وبلاگ خودم ازشان نام نمی برم باشد.

+

همیشه دوست داشتم آدم بزرگی بشوم(الان هم هستم(اعتماد به نفس کاذب)) و چند میلیون نفری مرا بشناسند(نمیدانم برای چه!)؛ بذار صمیمی تر باشم، دوست داشتم یه فوتبالیست باشم که فوتبالم را از ملوان شروع کنم، بعد برم پرسپولیس، بعدش ترانسفر بشم برم منچستر، اونجا یه دوران مزخرف فوتبالی را سپری کنم(منچستر بعد از سیتی و آرسنال و چلسی و لیورپول پنجم بشه و من هم کلا سه هفته به مقادیر 1'، 4' و 7' بازی کنم و بقیش رو کلا نیمکت نشین باشم)، بعد میلان که همیشه بازیکنای داغون میخره، منو بخره و تو میلان دوباره زنده بشم با میلان قهرمان سری A بشم و بیشترین تعداد پاس گل رو تو یه فصل بدم و با اینتر و یووه کلی اختلاف امتیاز داشته باشیم، بعدش برم رئال و اونجا دوباره فوتبالم نابود بشه، اما نه به فضاحت منچستر، کلا دو تا گلم بزنم تو رئال، بعد برای فصل بعد برم بارسا و اونجا دوباره تا حدی روزای خوبی را پشت سر بذارم و برای فصل بعد که فصل آخر دوران بازیم هست، یه نیم فصل تو پرسپولیس باشم و نیم فصل دوم تو ملوان(اون فصل پرسپولیس قهرمان لیگ و ملوان قهرمان جام حذفی بشه(فصلایی که تو رئال و بارسا بازی میکنم هم اون تیما قهرمان میشن))؛ 

بعدش بشم سفیر صلح یونیسف و دو سه تا کتاب بنویسم و یکی دو تا آلبوم موسیقی اینترنشنال با مضامین عشق و صلح منتشر کنم(اصلا شاید اسم آلبوما شد Love & Peace 1&2)؛ 

این همه نوشتم تا بگم اول کتاب هام مینویسم: «نوشته را مقدس تر از آن میدانم که با برخی کلمات نازیبا حرمت آن را بشکنم»، یا مثلِ اولِ کتابِ سیاستهایِ پولی و مالیِ این ترم بنویسم:« تقدیم به همهء دولتمردانی که از دولت به دولت نرسیدند»

+

اینو خیلی دوست دارم، تو یکی از اون وبلاگایی پیدا کردم که تو بند اول گفتم: (عاشق شدم امروز)

+

و این: (از عهد ژوراسیک)

+

یه حس لعنتیه که وقتی داری یه چیزی رو با صدای بلند برای یه نفر میخونی و تازه داری به آخرش نزدیک میشی و میخوای نتیجه گیری یا توضیحاتِ اضافهء خودت رو بهش ضمیمه کنی، طرف میگه: «من دیرمه ، فعلا خداحافظ» [با یادی از ماشین شماره ب 11]

+

به دلیل اینکه من در کرج زندگی میکنم و دانشگاه نسبتا درپیتمان(نسبتا، چون از قبلی نسبتا بهتر است) در حوالی قزوین قرار دارد، اغلب روزها با اتوبوسهایی که از تهران به سمت یکی از استانهای واقع در شمال تا غرب کشور، حرکت میکنند به این «مبداء همهء تحولات» میروم؛ هر بار سوار اتوبوسی شدم که به مقصد یکی از این استانها(نامش بماند) میرود، بوی بسیار عجیب و بد و قوی ای به مشام میرسد که باعث میگردد بنده طاقت از کف برده، به صورت نیمه هشیار به دانشگاه برسم؛ گفتم که دفعه بعد اگر مراعات نکنند مثل آقایی که قصد داشت نام مفاسد اقتصادی را اعلام کند، نام استانشان را فاش میکنم!

ضمنا اهالی یکی دیگر از استانها، خیلی داخل اتوبوس حرف میزنند؛ روزهایی که امتحان نداریم، مشکل با هندزفری و افزایش ولوم حل میشود، اما روزهایی که امتحان داریم از آنجا که بنده خواندن چند صفحهء آخر و مرور درسها را در اتوبوس انجام میدهم، خیلی تداخل داده ها ایجاد میکند و مشکل ساز میشود؛ موقع برگشتن هم به خصوص شنبه ها که ساعت آخر با پروفسور(!) همتی درس داریم و اعصابمان خیلی خط خطی است، صحبت های پایان ناپذیر این عزیزان خیلی روی مخ است! شما هم رعایت کنید همشهری!

+

احتمالا به روانپزشک نیاز دارم، حالم خوب نیست، ضمنا لازم هم نیست با من صحبت کند، یک پرینت از این پست میگیرم و برایش میبرم.

+

بعد از این پست طولانی، احتمالا سالها نخواهم نوشت.

+

عادت کرده ام که دیگر حرف نزنم، فقط نگاه کنم.

+

احتمالا بعد از انتشار این پست از کارم پشیمان میشوم اما چند وقت است که از روی دل کارهایم را انجام میدهم نه عقل(اگر وجود داشته باشد)!

+

ضمنا آقای محمد جواد! دوباره نیای بنویسی: «چه پست خوبی بود»!!!


برچسب‌ها: وبلاگ, فوتبال نوشت, دانشگاه, روز نوشت, دکتر علی شریعتی
+ شنبه 1 بهمن1390ساعت 14:38 ، رضا منصف |

     «جدایی نادر از سیمین»ِ اصغر فرهادی برندهء گلدن گلوب در بخش بهترین فیلم خارجی شد و رسانهء ملی صلاح ندید حتی خبرِ بدونِ تصویرِ این موفقیتِ «ایران» را کار کند!!!

     ممنون آقای فرهادی، مبارکت و مبارکمان باشد و به امید اینکه اسکار را هم مالِ خود کنی مرد!

نفس بکش نفس بکش
اینجا نفس غنیمته
توی سکوت مزرعه
صدای تو یه نعمته (بخشی از یکی از ترانه های سیاوش قمیشی)

+

گلشیفته و حماقت هایش


برچسب‌ها: جدایی نادر از سیمین, گلدن گلوب, فیلم, روز نوشت, اصغر فرهادی, گلشیفته فراهانی
+ سه شنبه 27 دی1390ساعت 21:29 ، رضا منصف |

آقا ما اینترنت ملی نمیخوایم، نفتو ملی کردین واسه هفت پشتمون بسه!


برچسب‌ها: روز نوشت
+ یکشنبه 25 دی1390ساعت 21:6 ، رضا منصف |

خاک بر سر ِ اونی که از اینترنت میترسه!
و
خاک بر سر اونی که از دانشمندای یه مملکت میترسه!


برچسب‌ها: روز نوشت
+ چهارشنبه 21 دی1390ساعت 14:21 ، رضا منصف |

من فقط عاشق ِ اینم، روزایی که با تو تنهام، کارُ بارِ زندگیمُ، بذارم برایِ فردام...


+   +


+ شنبه 17 دی1390ساعت 17:54 ، رضا منصف |

من به چرخش زمین مشکوکم؛ باید بالا بروم و از آنجا ببینم که زمین می چرخد یا نه!
تازه اگر آنجا زمین نچرخد از کجا معلوم که من با سرعتی معادل سرعت زمین نمی چرخم که همین باعث می شود که زمین را ثابت ببینم؟
نه!
باز هم باید بالاتر بروم. دقیق که بگویم هفت آسمان باید بروم بالاتر و از کنار خدا نگاه کنم به زمین ببینم می چرخد یا نه! باید بروم پیش خدایی که از رگ قلبم به من نزدیک تر است!(+)
اصلا از کجا معلوم که قلب من در سینه ام باشد؟ شاید قلبم را پیش خدا در آسمان هفتم جا گذاشته ام؛ یا شاید بین راه!
به هر حال باید بروم
مقصد بهانه است، رفتن رسیدن است

+

زمین گرد است، انتها ندارد، رسیدن معنایی ندارد، مهم حرکت کردن است(نقل به مضمون از عرفان نظرآهاری)

+

اگر توانستید کتاب "انسان از منظری دیگر"(محمدعلی طاهری) و "الف"(پائولو کوئلیو) را بخوانید!

+

میبینید به جای درس خواندن برای ارشد، چه چیزهایی میخوانم؟

+ یکشنبه 11 دی1390ساعت 12:25 ، رضا منصف |

کلوا و اشربوا و لا جفتکوا

ترجمه: بخورید و بیاشامید اما جفتک نزنید*

* نکته کنکوری: تلمیح دارد به حادثه ای که در یکی از سه جایی رخ داد که رئیسش یکی از آن دو1 نفر است!

1: هه هه، خیلی بیشتر از این حرفان!

+ جمعه 9 دی1390ساعت 16:41 ، رضا منصف |