تبليغاتX
بارانکده
الا بذکر ا... تطمئن القلوب


بارانکده








خسرو شکیبایی هم از میان ما رفت.

درگذشت این هنرمند فقید را به جامعه هنری و هنر دوستان عزیز تسلیت عرض مینمایم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 تیر1387 ساعت 7:6  توسط رضا منصف  | 


ولادت حجت خدا علی (ع) و روز پدر مبارکباد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 تیر1387 ساعت 6:56  توسط رضا منصف  | 


... و مرا صدا کن
که صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه‌ی آن نگاه عجیبی است٬
که در انتهای صمیمیت حزن می‌روید.
و من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنها ترم.

سلام.

روز سه شنبه هفتهء گذشته پدربزرگم چشم از این جهان فرو بست.

و به همین دلیل من چند وقتی رو در خدمتتون نبودم.

ازتون خواهش میکنم برای شادی روحش یه فاتحه بفرستید.

پدر بزرگ

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 تیر1387 ساعت 6:28  توسط رضا منصف  | 


سلام.

اومدم بگم پارسال با یه افشین(قطبی) قهرمان ایران شدیم.

ان شاءا... امسال با دوتا افشین(قطبی و پیروانی) قهرمان آسیا میشیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 تیر1387 ساعت 7:52  توسط رضا منصف  | 


به نام خدا

سلام . بعد از مدتها یه سلام درست و حسابی. از دست کنور هم راحت شدم، گرچه ریاضی نسبت به سال گذشته سخت تر بود ولی خوب زبان به نظرم خیلی راحت بود، حتی از کنکور آزمایشی سنجش هم راحت تر بود. تا ببینیم خدا چی میخواد.

 

 

همینکه از دست کنکور راحت شدم، "ها کردن" پیمان هوشمند زاده رو خوندم، کتاب بدی نبود اما همچین فوق العاده هم نبود. اما بعضی جاهاش جمله های زیبایی داشت، این هم یکی از اون جمله ها:

 

" : اگه از ده، هفت تا برداریم چی می شه؟

   : اگه هفت تا را برای خودمون برداریم، هفت می شه. اگه سه تا رو برداریم، سه. "

 

ها کردن – مجموعه داستان پیوسته – پیمان هوشمندزاده – نشر چشمه – 1400 تومان

 

 ها کردن

 

راستی تو پیوند های وبلاگم میتونین وبلاگ خواهرمو ببنین.

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 تیر1387 ساعت 7:18  توسط رضا منصف  | 


روز مادر (زن) مبارک. فعلا" همین تا بعد
+ نوشته شده در  دوشنبه 3 تیر1387 ساعت 22:11  توسط رضا منصف  | 


کامران نجف زاده
+ نوشته شده در  یکشنبه 19 خرداد1387 ساعت 6:15  توسط رضا منصف  | 


سلام. چه خبر؟
+ نوشته شده در  دوشنبه 13 خرداد1387 ساعت 7:29  توسط رضا منصف  | 


هر رفتنی رسیدن نیست اما برای رسیدن باید رفت.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 خرداد1387 ساعت 6:58  توسط رضا منصف  | 


نفهميدم چطوري شد که پرسپوليسي شدم شايد براي اينکه توي چشم تمام اين پرسپوليسي ها عطوفتي خونين نهفته است.بابا چقدر سعي کرد من تغيير رنگ بدهم نشد.تمام آن کيهان ورزشي هاي قديمي و اينکه پدر در باشگاه آبي ها کشتي گرفته بود هم نتوانست ازاين معجزه قرمز شدن بکاهد.
حالا پرسپوليس قهرمان شده.گرچه از آن تيم رويايي من ؛ با مجتبي محرمي و فرشاد و عابدزاده و علي پروين فاصله عجيبي دارد...اما حس پرازشيطنت دوست داشتنش همان است.
اين سالها وقتي مي خواهم خبر پرسپوليس را بخوانم هم هميشه با خودم دودوتا چهارتا مي کنم نکند "برون فکني "کنم...اما فکر کنم آخرش هم تابلو مي شود که مارا چه ميلي به ليلي است.
پرسپوليس و استقلال يک خوبي ديگر هم دارند.همانطور که برزيلي ها زير سايه سامبا(رقص محلي برزيلي ها در هر شادي ) بعد از هر پيروزي ،مشکلات اقتصادي و شکم هاي گرسنه شان را فراموش مي کنند ما هم دغدغه هايمان يادمان مي رود.
فوتبال وسيله عجيبي است.خوشبختي موقت مي آورد...فراموشي مي آورد.......ببين ! آبي که نبودي تو؟!

منبع : کامران نجف زاده

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 اردیبهشت1387 ساعت 13:40  توسط رضا منصف  | 



لطفاً در صورت استفاده از مطالب این وبلاگ منبع آن را ذکر کنید