+
نوشته شده در چهارشنبه 27 اردیبهشت1391ساعت 18:50 توسط رضا منصف
|
خدایا! شکر، شکر، شکر!
ممنون، ممنون، ممنون!
+
نوشته شده در جمعه 22 اردیبهشت1391ساعت 23:16 توسط رضا منصف
|
چه قدر حرف نگفته دارم؛ چه قدر آرزو و ای کاش، چه قدر ناسپاسم و چه قدر «چه قدر...»
+
تبریک به راحیل ذبیحی عزیز بابت کتابش به نام «باغ وحشت» که یه رمان نوجوانه و نشر چکه منتشرش کرده، راحیل عزیز چشم به راه موفقیت های بزرگترت هستم.
برچسبها:
راحیل ذبیحی,
باغ وحشت,
نشر چکه
+
نوشته شده در شنبه 16 اردیبهشت1391ساعت 23:12 توسط رضا منصف
|
این چند وقت اخیر همواره یکی از سوالاتی که ذهنم را درگیر کرده است این است که آیا اصولا بازیکنان پرسپولیس میدانند نان حلال چیست؟ و اینکه به لعن و نفرین اعتقاد دارند یا خیر؟!
برچسبها:
پرسپولیس
+
نوشته شده در سه شنبه 12 اردیبهشت1391ساعت 22:11 توسط رضا منصف
|
عطر تو را میدهدشکوفه های درخت همسایه
چرا، نمیدانم!
+
نوشته شده در دوشنبه 11 اردیبهشت1391ساعت 22:43 توسط رضا منصف
|
شعرهایم را پس از این اینجا بخوانید:
شصتُ هشت
+
نوشته شده در دوشنبه 11 اردیبهشت1391ساعت 9:54 توسط رضا منصف
|
فکر کن! امروز هم با سر درد از خواب بیدار شدم، سر دردی که امروز شد یک هفته که امانم را بریده! سر گیجه هم همراهش است. و من به صحبت های هیچ کس گوش نمیکنم، آخر دکتر ها را قبول ندارم، آخرین دکتری که قبولش داشتم سید محمود حسابی بود!!از توضیحات و تفصیل ها میگذرم، می رسم به دانشگاه که برای دو واحد باید تا قزوین بروم امروز، با رحمانی سمینار در مسائل مالی دارم و به شدت از کلاسهای رحمانی بدم می آید، عاشق پیچاندن است! درست و حسابی درس نمیدهد، خدا کند حداقل خوب نمره بدهد، مثل آن همتیِ...!
این بار رحمانی نمی پیچاند و کمی حالم بهتر میشود.
می آیم خانه!
فیس بوک میروم.
وبلاگ میخوانم.
چند تایی وبلاگ به پیوند های وبلاگم اضافه میکنم.
خاصه خواندن مهدیه لطیفی حالم را بهتر میکند.
شام نمیخورم. یعنی سر سفره نمیروم!
مامان برایم یک بشقاب لوبیا پلوی نهار را که خیلی دوستش دارم می آورد میگذارد جلوی آئینه، میگویم نمیخورم؛اما ته بشقاب را در می آورم.
حالم بهتر است الان!
سرم ولی هنوز درد میکند!
برچسبها:
سر درد,
سر گیجه,
سید محمود حسابی,
دکتر,
دانشگاه,
قزوین,
رحمانی,
همتی,
فیس بوک,
وب لاگ,
مهدیه لطیفی,
لوبیا پلو
+
نوشته شده در شنبه 9 اردیبهشت1391ساعت 21:35 توسط رضا منصف
|
وقتی که داری، دیوونه میشی
وقتی یه لحظه، بیرون نمیره از سرت، تصویر چشماش
وقتی هنوز حس میکنی، تو دست دیگریه دستاش
وقتی هنوز تنهای تنهایی و اون، عین خیالش
عین خیالش نیست که، تنهایی، تنها!
وقتی هنوز غم تو صداته، مثل همزاد
وقتی میدونی اون دلش، تو رو نمیخواد
سخته بخوایّ و اون نخواد
سخته بیایّ و اون نیاد
سخته دلت پیش کسی باشه، که اون
دل تو رو برای عاشقی نخواد
[رضا منصف، 9 اردی جهنم! 1391، کرج]
برچسبها:
منظومات,
من,
او
+
نوشته شده در شنبه 9 اردیبهشت1391ساعت 20:11 توسط رضا منصف
|
این روزها آدمها چه ساده به هم گره میخورند...
و چه ابلهانه خیلی چیزها دیگر اهمیت خود را از دست میدهند
سرت را بالا بگیر و خیره شو در چشمهایم، حتی با نگاه خالیت
دیوانه! عاشقت شدم، به همین سادگی!
برچسبها:
عشق
+
نوشته شده در یکشنبه 3 اردیبهشت1391ساعت 14:31 توسط رضا منصف
|
گاهی وقتا که دیگه طاقت دوری ندارم / میرم و اون قاب عکس کهنه رو بر می دارم
میشینم خیره میشم به عکس تو / دو سه تا بوسه رو لبهات می ذارم
***
دوباره باعکسِ تو عاشق میشم / روی دریای خیال قایق می شم
دستای گرمتو تو دستام میگیرم / واسه تو تب میکنم، برات میمیرم
***
دوباره یاد تو آتیشه به جونم / دوباره رنگِ چشات جون میگیره، من نمیتونم
بی تو و عطرِ تنت / زنده بمونم
***
پرِ عطرِ گلِ نارنجه تنت / گل نارنجی که ریختی، توی چینِ دامنت
دوباره دویدنِ ما / دوباره رسیدن و گرفتنِ پیراهنت
***
داره بارون میباره مثل همیشه / بی تو اشک چشم من، تموم نمیشه
یادته که هر دَفه بهت میگفتم: / دوری سنگه برای این قلبِ شیشه؟
***
دوباره گریه امونم نمی ده / وقتِ رفتنت به ذهنم رسیده
یادته خندۀ آخرم که دیدی؟ / بعدشم خیسی چشمایی که هیچ وقت تو ندیدی
***
«باید تو رو پیدا کنم / شاید هنوزم دیر نیست
تو ساده دل کندی ولی / تقدیر بی تقصیر نیست»*
رضا منصف
1 اردی بهشت 91، کرج
* دو بیت آخر از مونا برزویی است، که با صدای شادمهر عقیلی شنیده شد!
برچسبها:
منظومات
+
نوشته شده در جمعه 1 اردیبهشت1391ساعت 18:6 توسط رضا منصف
|